|

با دو دستِ خالی از عشق دیگه هیچ جا جای ِ من نیست
انگاری هیچ چیزی مرهم واسه این زخمای تن نیست
من فراموش شدمُ تو هنوزم تو نفسامی
رفتی بی من ولی انگار هر جا میرم تو باهامی
رفتی گفتی خاطراتم جای من واست می مونه
کاشکی بودی میدیدی دلم ار دوریت می خونه
کاشکی تو رو دوسِت نداشتم که بگم بی تو نِمیشه
کاش دلت سنگی نبودُ دل من مثل ِ یه شیشه
کاش فقط یه روز ِ دیگه بی تو من دووم بیارم
تابتونم بازم عشقم تورو رو چشام بذارم

سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای من شکستم هر دو را گفته بودم، از سکوتت، از غرورت٬ خسته ام به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا با تو گفتم از همه تنهایی ام، خستگی ام با تو گفتم تا بدانی با همه ناجیگری، بی ناجی ام تو، سکوتت خنجریست بر قلب من و حضورت، مرهمی بر زخم من پس، باش تا همیشه با من باش حتی اگر خاموشی... از تمام عمق دلم صدایت می کنم فریادم درون جمجمه ام می پیچد و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوی... نمی دانم شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم بدون شک! نازنین ! با من ماندن ، خطر کردن است .. کار تو درست بود !! کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را


آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه میکنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است.

|