به وبلاگ *من مسافر هستم*خوش آمدید
من مسافر هستم

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

جمعه 2 فروردین ماه سال 1387

اعتراف تلخ

گفتی که بر می گردی زود اما نیومدی هنوز

چند ساله که منتظرم نه شب سرم میشه نه روز

وقتی می رفتی گفتی که توی یک چشم به هم زدن میام

دروغ چرا گفتی بهم حتی دریغ از یک پیام

از اون بهار تا این بهار، از اون خزون تا این خزون

تابستونا زمستونا اومد و رفت نامهربون

بهم بگو کجا برم تو این اتاق زندونیم

کاش بدونی عزیز ِ دل من این وسط قربونیم

خیره به در تو انتظار نشسته گوش به زنگتم

دل خوشیام همین ِکه با عکسهای قشنگتم

وقت خداحافظی بود که گفتی برمی گردی زود

قصه ی بی قراریموهیشکی برات نگفته بود

 

چه با شتاب آمدی!در زدی. گفتم : برو.اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.گفتم:بس است برو.گفتم:این جا سنگین است و شلوغ.این جا برای تو نیست.اما نرفتی نشستی و گریه کردی آن قدر که گونه های من خیس شد.بعد در را گشودم و گفتم:نگاه کن ان جا چقدر شلوغ است وتو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه . هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش وکامپیوتر وکاغذ وحرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض وزخم ویأس ودلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه وتاریکی وسکوت و ترس در هم ریخته بود و دل،گیج ِ گیج بودو دل،سیاه وشلوغ و سنگین بود.

 گفتی:این جا رازی نیست.گفتم:راز؟گفتی:من رازم و آمدی تا وسط خط کش ها.من دستهات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما فریاد می زدم: برو،برو.تو سِحر خواندی من به التماس افتادم.تو چه سبک می خندیدی من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.بعد چشم ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت.آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یأس ها و تاریکی ها وگناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم ودلتنگی،مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد.خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک و تو در دل هبوط کردی گفتم چیستی؟ .گفتی:راز.گفتم:این دل خالی است،تسنه ام.گفتی:"دوستت دارم" و من ناگهان لبریز شدم.

 

Image By Foto.coo.ir

 

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت، آی زندگی میمیرم ُ عمرمو میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنند، این نفسای بی هدف زنده به گورم می کنن د

چه لحظه های خوبیه، ثانیه های آخره، فرشته ی مردن من، منو ازاینجا میبره

آی خدادلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت، آی زندگی میمیرمُ عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه تا رسیدم ته خط، وقت خلاصی ازهَمَست ای دنیا بیزارم ازت

 

2euu7nl.jpg

به تو نگم بی کی بگم این روزا دارم می میرم

اینقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمی گیرم

دعا کنون گریه کنون سرمو بالا می گیرم

همش به فکرم که یه روز تو رو دوباره ببینم

همش میگم خداخدا تا کی باشم ازش جدا

رفته ولی دلم براش پر میزنه بی انتها

رفتن تو چیزی نبود برام به جز این غصه ها

می میرم ُ زنده میشم تا بگذرن این لحظه ها

خواستی بهم فکر نکنی یادت بره قرار ما

تا کی می خوای فرار کنی از بازی های روزگار

 

 


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

سال نو مبارک

   سال جدید را به شما دوستان وبلاگ نویس عزیز تبریک میگم امیدوارم سال خوب و پر سعادتی را داشته باشین 

 نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای نا تمام را تفسیر می کند

www.hamtaraneh.com


یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

چشم چشم...

شیشه ای را شکستن احتیاج به سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پرپر می شود

از تو باید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی ومن آخرقصه دونستم

تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

کاش می شد به این حقیقت بیش از اینها می رسیدم

سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

دل سپردن به سرابه در سکوت خویش مردن

یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود

عشق رو نقاشی می کردیم نقش ماخورشید و ماه بود

بعد از اون واژه نوشتیم جُملمون ستاره چین بود

مثل دریا می موندیم معنی زندگی این بود

سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو چرا نیستی پیش من نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دو تا گوش یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش

دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد می گفتی بی تو نمیرم هیچ جا؟

چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق می کنم می میرم اگر دور بشی از من

من من یه عاشق همون لیلی سابق

 

روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع می شن و قایم موشک بازی میکنن دیوانگی چشم میذاره همه می رن قایم میشن تنبلی اون نزدیکا قایم میشه، حسادت میره اون ور قایم میشه، عشق می ره پشت یه گل رز. دیوانگی همه رو پیدا می کنه به جز عشق، حسادت عشق رو لو میده و به دیوانگی میگه که رفته پشت گل رز و نمیاد بیرون. دیوانگی هرچی صدا می زنه عشق بیا بیرون ولی نیامد، دیوانگی هم یه خنجر بر میداره همینطور رز رو با خنجرش می زنه تا عشق پیدا بشه یک دفعه عشق میگه آخ چشممو کور کردی دیوانگی اشک می ریزه به دست و پای عشق می افته بهش می گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاری بگی من انجام میدم عشق فقط یک چیز از اون می خواد بهش می گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد دیوانگی هم درد عشق کور شد و بس.

لحظه به لحظه می شکنم سایه به سایه هر نفس

زندونیم تو دست تو، تو این زمین تو این قفس

لحظه به لحظه گم شدم تردید من شکی نداشت

نفس نمونده واسه من این گمشدم نفس نذاشت

از این قفس از این زمین می خوام برم پر بکشم

برای این همه دیوار یه گوشه ای دربکشم

 


یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386

افسوس

 

    

 

افسوس که دست سرنوشت قصۀ ما رو بد نوشت، هرچی غم دنیا که بود تو سر نوشت ما سرشت

افسوس که دست روزگار نذاشت بمونیم بر قرار، منُ تو مال هم بودیم نفرین به کار روزگار

تقصیر من بود یا تو بود عشقی واست نمونده بود، یااینکه دیوونه تو شعری برات نخونده بود

نمیدونم یهو چی شد ازمنُ جاده ترسیدی هر چی بهت گفتم بیا نیومدی نفهمیدی

افسوس از اون روزهای خوب که بودی عشقُ یار من چشم حسودا کور نشد نموندی در کنار من

این لحظه های آخره هر چی دلت میخواد بگو ،بگو عزیزم باز بگو اما خداحافظ نگو

   Hosted by Tinypic.com

 

    سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

هر بار که با تو غروب را به تماشا می نشینم. به رفتن که می اندیشم . دلم به اندازه تمامی دنیا می گیرد . و تنها یاد تو پناه اندوه من است . ای کاش فاصله ها نبود تا برای همیشه در کنارت می ماندم.

حالا که به رشد شکوفایی رسیدای:

امیدوارم مثل آفتاب بتابی و من هر جا که باشم حال باغچه ات را گرم خواهم پرسید و بدون سلام از کنارت گذر نخواهم کرد . چرا که با تو عشق را آغاز کردم . اصلا بگذار عاشقت باقی بمانم

 


چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

اکنون که زنده ام

خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم

آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم میرم ولی این و بدون چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم اگر توو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که از دوریه تو سر به بیابون میزنه

خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بذار

اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست

دوسم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نا مردما تو رو ازم ربودنت

میرم ولی اینو بدون فقط تویی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنت میرم ولی گریه نکن

نذار از عشقت بمیرم